ببین ایده ها و آرزو به باد رفت

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکرد

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا…

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به…

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ……

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


شل سیلور استاین

انجمن خنگ ها
یادمه سرکلاس نشسته بودیم.معلم داشت درباره درجه های ضریب هوشی حرف میزد.به اینجا رسید که گفت:((بعضی از اون خنگترین ها و احمقترین ها هستن که حتی اگه یه مگس تو هوا ببینن خنده شون میگیره.))
همون لحظه یه مگس اومد تو کلاس. همه بچه ها بدون استثنا زدیم زیر خنده!
برچسب‌ها: 0 نظر |
زمانی که یک اثر هنری بودم
مقدمه: اریک امانوئل اشمیت نویسنده و نمایشنامه نویسی فرانسویست. زندگی جوانیش را درفضایی بی دین سپری کرد و جامعه و خانواده اش اصلا تمایلات دینی نداشتند. در 26 سالگی دکترای فلسفه خود را گرفت. در29 سالگی ماجرایی در صحرای هوگار برایش پیش آمد که باعث باور او به نیرویی معنوی و متعالی شد. خودش دراینباره گفت: ((ماجرای تاثیرگذاری را در صحرای هوگار تجربه کرده‌ام که نظرم را تغییر داده. به مدت ده روز باید صحرانوردی می‌کردیم. این تجربه‌ در زندگی من واقعا تاثیرگذار بود. در این بین، ناگهان من گم شدم و سی ساعت تمام در صحرا راهم را گم کردم بدون اینکه هیچ موجود زنده‌ای در اطرافم باشد یا حتی چیزی برای آشامیدن داشته باشم. در ضمن شب‌های صحرای هوگار در ماه فوریه سرد بود و من به اندازه‌ی کافی لباس نپوشیده‌ بودم. گم شده بودم و می‌دانستم که اگر راهم را پیدا نکنم حتما خواهم مرد چون نزدیک‌ترین دهکده‌ در سیصد کیلومتری ما بود اما من نمی‌دانستم که برای رسیدن به آن، به کدام جهت باید بروم. شب را تنها در صحرا گذراندم اما به جایی که ترس داشته باشم، احساس می‌کردم که نیروی عظیمی مرا احاطه کرده و احساس اطمینان به نفس والایی می‌کردم. این نیرو آن‌قدر قوی بود که مطمئن بودم نمی‌تواند از خود وجود من باشد و احساس می‌کردم که نیرویی متعالی است.احساس می‌کردم که خدا آنجاست اما این خدا متعلق به هیچ دینی نبود، خود خدا بود. از آن جایی که من آدم مذهبی‌ای نبودم، نمی‌توانستم به خودم بگویم که «نگاه کن! خدای مسیح یا خدای اسلام یا خدای یهود اینجاست»، نه، به معنای واقعی کلمه خود خدا بود.)) کتابها و نمایشنامه هایش درباره خدا-زندگی-مرگ و روابط انسانی در دنیای مدرن امروز است.آثارش همه از دیدگاهی فلسفی ست و او داستانگویی تواناست که در لحظه من(و شما)را غافلگیر میکند.او به مذهب خاصی گرایش ندارد بلکه فلسفه دین را دستمایه کارش کرده. (( :در جایی که همه عادت دارند که جواب بدهند، من از نو سوال‌ می‌کنم.))
یکی از دلایل علاقه ام به او نگاه غیر ایدئولوزیک اوست.او شعار نمیدهد بلکه مدام درطول داستان هایش از خواننده سوال میکند. چیزی که بیش از همه لذتبخش است/ نوعی حس امید و حرکت در آثارش است که البته الزاما با پایان خوش به این جایگاه نمیرسد. خیلی از داستانهایش پایانی باز و شاید حتی تلخ داشته باشند اما تقریبا در تمامشان شما پس از اتمام کتاب حسی شگفت انگیز از امید به دست می آورید: ((تلاش من این است که فاصله ی میان آدمها/فرهنگها و ادیان را کم کنم تابشود دیگران را هم دید.))

عنوان پست نام کتابی از اشمیت است که تازه تمامش کرده ام. کتابی جذاب-پر کشش و معترض.
ماجرا از این قرار است: مردی ناامید از زندگی و سرخورده از عدم محبوبیتش در آستانه خودکشی با هنرمندی عجیب برخورد میکند. هنرمند به او پیشنهادی عجیب میدهد: تبدیل شدن به اثر هنری او! درنهایت چیزی برای ازدست دادن وجود ندارد/ جز آزادی یک انسان...
اشمیت در این کتاب به وضع انسان در دنیای معاصر اعتراض میکند:انسانی که اندک اندک تا حد یک شئ تنزل میابد. همچنین اعتراضیست به عدم آزادی انسان در دنیایی که ادعای انسان آزاد را دارد. او نشان میدهد که برده داری در دنیای امروز برخلاف تصور عامه/ نه تنها ریشه کن نشده بلکه شکلی پیشرفته تر و بیرحمانه تر به خود گرفته. و البته قانونی تر!
یکی دیگر از جذابیت های کار استفاده از نام های اساطیری و بازآفرینی اسطوره ها در قالب شخصیت هاست.خودم چنین برداشت کردم که نویسنده میخواهد به وجود شخصیت های اساطیری و تاریخی در انسانهای امروزی اشاره کند.
در نهایت آنچه که موجب کمک به مبارزه انسان برای کسب آزادی اش مشود/ تنها هنر اصیل و عشق است. هنری که در خدمت آدمی و تعالی دهنده اوست/ نه هنری که انسان را به بردگی و از دست دادن آزادی و اراده اش میکشاند...

پی نوشت1: امیدوارم بعد از اینهمه سخنسرایی! مشتاق به خواندن آثار اشمیت شده باشید.
پی نوشت2: فکر میکنم کتاب (خرده جنایت های زناشوهری) پرصروصداترین کار اریک امانوئل اشمیت در ایران باشد.البته به نظرم تمامی آثارش در حدی عالی و برابراند و کتاب مذکور به خاطراینکه موضوعش به نوعی دغدغه(خصوصا در ایران) بود بیشتر مشهور شد.
برچسب‌ها: 5 نظر |
ماهی گنده Big Fish
پیش نویس1: علی رقم ادبی بودن، اصرار داشتم نام این فیلم را به جای "ماهی بزرگ" به "ماهی گنده" ترجمه کنم!
پیش نویس2: پیشنهاد می کنم اول فیلم را ببینید و بعد این نقد را بخوانید!
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

نام:

ماهی بزرگ (Big Fish)

کارگردان:

تیم برتون (Tim Burton)

تهیه کننده:

بروس کوهن (Bruce Kohen)

فیلم نامه نویس:

جان آگوست (John August)

بازیگران:

اوان مک گرگور (Ewan McGregor)


آلبرت فینی (Albert Finny)


بیلی کرودآپ (Billy Crudup)


جسیکا لانگ (Jessica Lange)


آلیسون لوهمان (Alisson Lohman)

موسیقی:

دنی الفمن (Danny Elfman)

فیلم بردار:

فیلیپ روسلوت (Philippe Russelot)

ادیتور:

کریس لبنزون (Chris Lebenzon)



شرکت پخش کننده:

Columbia Pictures

تاریخ انتشار:

9 ژانویه 2004 (USA)

زمان فیلم:

125 دقیقه

بودجه فیلم:

70 میلیون دلار

درباره فیلم:

"ماهی بزرگ" ،محصول سال 2003 آمریکا ، یکی از بهترین آثار کارگردان خلاق و خوش فکر سینمای آمریکا ، "تیم برتون" است.

اگر چه پس از ساخت فیلم ضعیف "سیاره میمونها" ، بسیاری از طرفداران برتون از او ناامید و دلسرد شدند ، اما او با ساخت "ماهی بزرگ" ، نه تنها وجهه قبلی خود را به دست آورد بلکه طرفداران جدید بسیاری نیز پیدا کرد.

فیلم "ماهی بزرگ" بیان کننده رقابت همیشگی بین دو عامل شکل دهنده زندگی انسانهاست : قصه و واقعیت ، و به نوعی زور آزمایی این دو را در صحنه زندگی به شکلی هنرمندانه که مختص برتون است، به تصویر می کشد.


نمایی از داستان:

پدری که در طول زندگی اش عاشق قصه گویی بوده و همواره قصه های شیرینی از زندگی خود برای روایت کردن دارد و پسری که تمام قصه های پدر را زاییده ذهن او و کذب می داند و از اینکه همواره در طول زندگی اش مجبور بوده به این داستانهای دروغین گوش بدهد خسته شده، او فکر می کند که هیچ چیز از زندگی واقعی پدرش نمی داند و حالا که خودش در آستانه بچه دار شدن است دوست دارد به واقعیت زندگی خود وپدرش آگاه شود.

حالا پدر در آستانه مرگ است و قصه ها هم رو به پایان...


نقد فیلم :

"برتون" در این فیلم به خوبی از سنت قدیمی قصه گویی بهره برده است . فیلم در مرز روایت های مختلفی می گذرد و شاهد حضور چند راوی هستیم با دیدگاهها و نظرات مختلف:

1-ادوارد بلوم ، پیرمرد دوست داشتنی ما ، که قصه ها را به شیوه ای جذاب و شیرین تعریف می کند و اصرار دارد که ما هم داستانهای او را بی کم وکاست بپذیریم ، قصه های او مانند تمامی داستانهای دیگر نشات گرفته از واقعیت است اما به هنگام روایت شدن به سلیقه راوی بیان می شوند.

2-ویل بلوم پسر ادوارد ، گویا وظیفه او تکذیب تمامی داستانهای پدر است. او در برخورد با تمامی نزدیکان خود در صدد کاهش اعتبار داستانهای پدر است . او به پدر و داستانهایش با دید منفی می نگرد و به دنبال چیزهای دیگری است که خود آن را ((حقیقت ناب)) می نامد .

3-همسر بلوم که به شخصیت و داستانهای شوهرش به دیده احترام می نگرد و در پاسخ به سوالات فرزندش مبنی بر درجه اعتبار داستانهای پدر ، پاسخ مشخصی نمی دهد . شاید دلیل این موضع او این باشد که خود او یکی از زیباترین شخصیتهای داستانها ی ادوارد است.

4-باقی راویان . کسانی که به نوبت در داستان ظاهر می شوند و جنبه های تاریک داستناهای ادوارد را روشن می کنند . می توان گفت که به نوعی تمام این راویان داستانهای ادوارد را تایید می کنند . بزرگترین راوی این بخش دختر بچه ی کوچکی است که در شهر رویایی داستان ادوارد قرار دارد که بعدا متوجه می شویم او جادوگر قصه های او نیز هست.

در کل ویژگی مشترک تمام داستانهای روایت شده در این است که در آنها عنصر زمان نقشی را ایفا نمی کند و بارها در این داستانها شاهد جابجایی زمان هستیم.

با گذشت زمان و با مستنداتی که به دست می آید ، پسر کم کم به این نتیجه می رسد که چاره ای جز پذیرش داستانهای پدر ندارد و شاید زیباترین سکانس فیلم صحنه ایست که پسر به درخواست پدر داستان مرگ او را روایت میکند.

در این فیلم فضای فانتزی کارتونی به شدت محسوس است .برتون کار هنری خود را با انیمیشن کوتاه "وینسنت" آغاز کرد و در سال 2005 به خاطر انیمیشن تحسین برانگیز "عروس مرده" نامزد جایزه اسکار هم شد پس این فضای فانتزی در فیلم منطقی است .

در پایان به جرات می توان گفت که ساخت "ماهی بزرگ" ، آن هم با این قدرت و دقت تنها از برتون بر می آمد، کسی که به خاطر سبک شخصی و نامتعارفش بسیار شناخته شده است.


نکات حاشیه ای:

-ابتدا قرار بود فیلم را "استیون اسپیلبرگ" کارگردانی کند و او هم قصد داشت تا از "جک نیکلسون" استفاده کند اما "اسپیلبرگ" به دلیل نداشتن وقت این پروژه را رها کرد .

-دلیل انتخاب "اوان مک گرگور" به عنون نقش بلوم جوان ،شباهت زیاد او به عکسهای دوران جوانی "آلبرت فینی" ، بازیگر نقش ادوارد بلوم بود.

~~~~~~~~~~~~~~

پی نویس: همچنین بخوانید "آلیس در سرزمین عجایب تیم برتون" را!


برچسب‌ها: 5 نظر |
نیچیست
بت نوبن مایل است در اطراف خود اشخاصی درست و قهرمانانی داشته باشد.این غول منجمد دوست دارد در آفتاب وجدان های خوب دراز کشد. اگر حاضر به پرستش او شوید به شما همه چیز خواهد داد. بدین نحو او تلالو(تلعلو=طلئلو) زهد شما و حالت چشمان مغرورتان را برای خود میخرد. با کمک شماست که او توده ی زاید را به دام میکشد. آری.در دل حیوان پرسروصدای افتخارات مقدس/ماشینی جهنمی جای داده شده است و او به اسب تروی میماند.
من جایی را دولت میخوانم که در آن /همه/ خواه خوب و بد مسموم میشوند. من آنجایی را دولت میدانم که درآن /همه/ خواه خوب و خواه بد/خود را گم میکنند و جایی که درآن خودکشی تدریجی مردمان را زندگی نام میدهند.

چنین گفت زرتشت (نیچه)/ درباب بت نوین
برچسب‌ها: 6 نظر |
مشکل انسان ها این است که تنها در متحد کردن همدیگر علیه دیگران تفاهم با یکدیگر را بلد هستند. دشمن است که آنها را متحد میکند. به ظاهر میتوان فکر کرد که به اعضای یک گروه سیمان اضافه کرده اند.این سیمان همان زبان مشترک است.فرهنگ مشترک و تاریخی مشترک از ارزش های قسمت شده.در واقع هیچ رابطه مثبتی که به اندازه کافی برای پیوند دادن انسان ها قوی باشد وجود ندارد. آنچه که برای نزدیک کردن آنها به هم احتیاج است یک دشمن مشترک است.

اولیس از بغداد/ اریک امانوئل اشمیت
برچسب‌ها: 0 نظر |
Coraline
صاحاب وبلاگ (pedip) پارسال یه سایتی به نام coraline معرفی کرد که من زیاد دنبالش نرفتم! ولی چندوقت پیشا بدون هیچ دلیلی یادش افتادمو رفتم کتاب داستانشو خریدم.از طرح روی جلدش به نظرم رسید که باید یه داستان کودکانه و مزخرف باشه/یعنی با دید منفی شروع به خوندنش کردم. ولی... (ولی نداره! وقتی اومدم پست گذاشتم یعنی خوشم اومد ازش دیگه!)

داستان درباره دختری به نام کورالاین است که همراه خانواده اش به خانه ای بزرگ و عجیب اسباب کشی کرده اند.با همسایگانی عجیب تر.
تابستان است و کورالاین در خانه تنهاست. پدر و مادرش به خاطر مشغله زیاد اصلا به او توجهی نمیکنند. همدمانش گربه ای مغرور و همسایه هایش هستند .همسایگانشان هم پیرزن هایی کسل کننده و پیرمردی دیوانه است که با موش ها تمرین موسیقی میکند! او در این اوضاع از پدر و مادرش کمک میخواهد اما آن ها به صراحت میگویند که برای او وقت ندارند. پس او ناچار میشود که با جستجو در خانه بزرگ خود را سرگرم کند. در خانه دری وجود دارد که پشتش دیواری آجریست.تا اینجای داستان چیز غیرمعمولی وجود ندارد. ولی کم کم اتفاقات عجیبی روی میدهند: کورالاین میتواند از آن در بگذرد/آنسوی در انگار خانه خودشان است / ولی نه.یک چیز هایی فرق دارد . مادر و پدرش خیلی مهربانتر شده اند و تمام وقتشان را به او میدهند. مدام به او ابراز علاقه میکنند و خلاصه زندگی شیرین میشود!

ولی یکجای کار میلنگد: مادر و پدر دیگرش و همسایه ها جای چشمشان دکمه دارند/دکمه هایی سیاه و براق. کم کم کورالاین میفهمد که آنجا/یعنی خانه ی دیگرش/تفاوت هایی دارد: همه چیز به نوعی ترسناک است.ترسناک و شوم.
پدر و مادر دیگر از او میخواهند که پیششان بماند ولی این اقامت یک شرط دارد:کورالاین هم باید بجای چشمانش ((دکمه)) بگذارد!
او نمیپذیرد و از آن در به خانه قبلی برمیگردد.ولی میفهمد که پدر و مادرش به طرز عجیبی گم شده اند.
او پس از مدتی سرگردانی میفهمد که برای نجات والدینش باید نزد والدین دیگرش برگردد. همین رویارویی دوباره ماجراهای عجیب-ترسناک و شگفت آور داستان را تشکیل میدهد....

























برشی از داستان:
گربه نشسته بود و متفکرانه خودش را لیس میزد/انگار نه انگار که کورالاین آنجاست.
کورالاین گفت:((خب ما...ما میتونیم با هم دوست باشیم.))
گربه مغرور گفت: ((ما میتونیم گونه های کمیاب خانواده ای از فیل های رقصنده ی آفریقایی باشیم/اما نیستیم.)) بعد نگاه مختصری به کورالاین انداخت و مثل گربه ها گفت: ((دست کم من نیستم.))
کورالاین آهی کشید.
از گربه پرسید: ((میشود اسمت را به من بگویی؟ اسم من کورالاین است.))
گربه آرام خمیازه ای کشید /دهان و زبانش را که به شکل حیرت آوری صورتی بود نشان داد و گفت: ((گربه ها اسم ندارند.))
کورالاین: ((ندارند؟! ))
گربه: ((نه/اسم مال شما آدم هاست چون نمیدانید کی هستید. ما میدانیم کی هستیم برای همین اسم لازم نداریم.))


از کتاب کورالاین که ((نیل گیمن=Neil gaiman )) نویسنده آن است انیمیشنی ساخته شده به کارگردانی ((هنری سلیک=henry selick)) که هم داستان و هم فیلم بسیار پرطرفدار و جذاب بودن.

















برخی اظهارنظرها راجع به داستان:
1- بلند شوید و دست بزنید/کورالاین اصل جنس است. ((فیلیپ پولمن/نویسنده کتاب اشیا تاریک او))
2- فقط نارنیا با باز کردن آن در پا در سفری خیالی نگذاشت و آلیس هم با افتادن داخل حفره خرگوش سفری عجیب و ترسناک را آغاز نکرد/از این در که عبور کنید به عشق-جادو و قدرت خیر بر شر ایمان می آورید. ((U.S.A Today ))
3- داستانی خلاقانه-ترسناک-مخوف و در نهایت مثبت. ((واشنگتن پست بوک ورلد))

برچسب‌ها: 0 نظر |
Musical career
She wanted to play the piano
but her hands couldn't reach the keys
when her hands could finally reach the kays
her feet couldn't reach the floor.
when her hands could finally reach the kays
and her feet could reach the floor
she didn't want to play that old piano anymore.

میخواست پیانو بزنه
اما دستاش به کلیدای پیانو نمیرسیدن
وقتی بالاخره دستاش به کلیدا رسید
پاهاش به کف زمین نمیرسیدند.
بالاخره وقتیکه هم دستاش به کلیدا رسیدن
و هم پاهاش به کف زمین
دیگه کلا نمیخواست اون پیانوی کهنه رو بنوازه.

نوری در اتاق زیر شیروانی/شل سیلوراستاین